یک فنجان دموکراسی تازه دم

... قهوه چی امروز از بیمارستان مرخص شد . با خودش عهد کرد که دیگه اخبار گوش نده اما چه میشد کرد . ماهواره که نداشت زبونم لال . مشتریم زیاد نداشت . کتابم که این روزا اوضاع و احوالش مشخصه ... ( رجوع شود به کتاب چسب زخم . ابراهیم رها ) . چه فایده داشت خوندن یه نوشته ی بی سر و ته که معلوم نیست کی شروع میشه و کی تموم میشه !

در قهوه خونه رو باز کرد . دید از زیر در یه روزنامه انداختن توی قهوه خونه ، یه نگاه سر سری کرد دید نوشته روزنامه اعتماد ، ایران دخت و ... توقیف شد . البته ایراندخت که کل یوم لغو پروانه شد . وقتی اسم توقیف رو شنید بی اختیار یاد محمد علی توقیف که ایشالله خدا توفیقشون بده افتاد و البته یاد حرفای اون آقایی که همین چند روز پیش فرموده بود اینجا آزادی مطبوعات داریم . قهوه چی موبایلشو برداشت تا این جوک رو اس ام اس ( پیامک )‌ کنه به دوستان که دید بخاطر حفظ امنیت ملی اخیرا هیچکس تنها نیست و ممکنه یه عده آدم در یه ارگان خاصی ... ! هم این پیامک رو بخونن ا، اون وقته که قهوه چی هم عید رو در همون هتل مورد نظر بگذرونه !!!!

آبگوشت رو بار گذاشت تا شاید دم ظهر کسی بیاد  دلش دیزی بخواد ، تلویزیون و روشن کرد  که شنید :افتتاح کبابی در حریم مسجد بزرگترین پایانه مسافربری کشور !!! . جمعیت مسافران نمازگزار به ویژه در هنگام اذان با وجود سرمای هوای بیرون مسجد، مشکلات بسیاری را برای آنان به دنبال آورده است. در همین حال، نبود تهویه مناسب هوا در درون مسجد، بوی بسیار نامطبوعی را در هنگام فریضه نماز به استشمام می‌رساند که برای مسافران به ویژه برای میهمانان خارجی، رهسپار شهرهای مذهبی، از جمله قم بسیار تأسف‌انگیز است... قهوه چی گیج مونده بود . داد زد : ای خداااااااااااااااااااااااااااا ... الان دیگه مسافرا که تو همون ترمینال ناهار می خورن بعدشم میرن همون هتل که نمی خوام اسمشو بیارم . از چند وقت دیگه اینجا میشه مسافرخونه و قهوه خونه سگ و گربه ها نه آدمیزاد !!!.

اخبار همینطوری با قدرت به گفتن ... ادامه میداد که پیرمرد شنید :‌ پالایشگاه بنزین بندرعباس و حقایقی که به رئیس جمهور گفته نمی شود . منابع مالی محدود شرکت نفت ستاره خلیج فارس، که کارفرمای طرح و صاحب پالایشگاه است، در چند ماهه اول سال جاری به مصرف رسیده و از آن تاریخ به بعد این شرکت هیچ پولی برای انجام تعهدات خود برای واردات و ترخیص کالا و تجهیزات پالایشگاهی در اختیار ندارد. ....وضعیت بخش های اجرایی و ساخت و ساز پالایشگاه نگران کننده است. ماهها است حقوق کارگران و کارمندان شرکت های ساختمانی و پیمانکاران نصب، پرداخت نشده. کارگاههای پرجنب و جوش چند ماه قبل این پالایشگاه به حالت وقفه و تعطیل دچار شده و... پیرمرد با خودش گفت این پالایشگاه مال این مملکت نیست ، ما اینجا نه بیکار داریم و نه کسی زیر خط فقره ، فقط امریکا و ژاپن و انگلیس و آلمان هستن که از این مشکلات دارن . تازه اون آقاهه ... گفته اگه مردم روزی یه دلار به نقدینگیشون اضافه کنن ماهی ۴٠٠ هزار تومان به در آمدمون اضافه میشه ، بنده های خدا همینجوری تو انتخابات حساب کتاب کردن که انقدر سالم برگذار شد .

اخبار همچنان از رو نمی رفت و مثل مجری اخبار شبانگاهی شبکه سوم که سکسکه تحویل مردم میداد دیشب ، در حال ادامه بود :‌ بیل و کلنگ آزاد راه جدید در دست خریدار جنجالی .  اکنون نیز این پروژه به شرکتی که هنوز واگذاری آن به بخش به اصطلاح خصوص در هاله‌ای از ابهام است، سپرده می‌شود تا شاید ساخت این بزرگراه نیز به وضعیتی همانند وضعیت کنونی این شرکت دچار شود... از سوی دیگر، وزیر را ه و ترابری وعده داده بود تا از آزادراه تهران ـ پردیس(شرق) پیش از تعطیلات نوروز، بهره‌برداری شود؛ اما به گزارش خبرنگار ما، اکنون تونل بر اثر ریزش بسته شده است. پیرمرد یه نگاهی به گربه ی تو حیاط کرد ( ظاهرا ایشون اولین مشتری هستن )‌ و گفت : بیا اینم از بخش خصوصی ، مثل جریان مخابرات که مردم خریدنش اینم خریدن اما چه کنن که شاخص فلاکت اون چیزی نیست که ما می شنویم . ظاهرا اینجا ایرانه اما شبکه خبر و بعضی از دوستان از سوئیس با ما صحبت می کنن . حکایت همون تونل ٢ کیلومتری که از ٢۴ سال قبل همه جا می نوشتن رسالتی دیگر در راه است ... جناب وزیرم مثل اون یکی آقاهه احتمالا منظورش نوروز بعدی و بعدیهاست که شاید روزی برسد . پیرمرد یه نگاه از آئینه به خودش انداخت و متعجب گفت :  اصلا من کیم ؟ اینجا کجاست ؟ این بچه رو ... ؟

و من الله توفیق

سبز و پایدار باشید

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٥ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط قهوه چی نظرات () |

قهوه چی خیلی سر و حاله این روزا . کم کم گردگیری عید رو هم شروع کرده تا مهمون های نوروزی با همون سهمیه بنزین قبلی خوشحال باشن که فعلا بنزین با کارت ١٠٠ تومن و آزاد ۴٠٠ تومنه ، چون مصاحبه سردار رویانیان به این مطلب اشاره داشت که به زودی بنزین کارتی ٢۵٠ تومن و آزاد ۶٠٠ تومن میشه .

اول از حیاط خلوت شروع کرد ، آشغال ها رو جمع کرد که دید از تلویزیون صدای شخصی (!) میاد که مدعی بود امسال مردم برای اولین بار ارزونی رو در این موقع از سال تجربه می کنن . قهوه چی خندید و سری تکون داد و زیر لب گفت پس کی دیگه ؟ نهایتا مردم تا دو هفته دیگه خریداشون رو می کنن . یه کم فکر کرد و گفت شاید منظورش سال دیگست !

قهوه چی یه کم کسل شده بود ، مشتری هم در کار نبود آخه هنوز معوقه های فرهنگی ها رو ندادن ، حرف زدن از روی باد شکم همینه دیگه ، خودش دیشب شنیده بود که حتما تا پایان سال پرداخت میشه ، بازم زیر لب گفت شاید آخر سال میلادی منظورشونه بنده های خدا !!!

رفت به سمت تلویزیون صداشو زیاد کرد ، رئیس امنیت ملی مجلس مدعی شده که فیلمی که شبکه های به اصطلاح فلان فلان شده ی خارجی در مورد مسائل کوی دانشگاه نشان دادن تامل بر انگیزه و مطالب زیادی رو روشن می کنه . قهوه چی زیر لب گفت خدایا شکرت اگه یه نفر تو این مملکت به فکر جوونا باشه همین آقاست ، چه قدر نگران حال جووناست ، چه قدر غصه می خوره صبح تا شب ، قهوه چی در حال گفتن این جملات بود که شنید ٩ ماه پیش این اتفاقات افتاده . زیر لب گفت ...

اخبار در حال ادامه دادن واقعیات بود که فرمانده نیروی انتظامی فرمود : اغتشاش گران  چهارشنبه سوری مدتی مهمان ما خواهند بود . قهوه چی یه نگاه به اطراف کرد و حیرت زده گفت :‌ای بابا کم هتل ۵ ستاره و اینا ... زدن حالا می خوان هتل نیرو انتظامی بزنن همین ۴ تا مشتری ما هم بپرن . یه سال درآمد نداریم وایسادیم واسه شب عید ، اینم از شانس ما .

همین طور که می گذشت از درجه سر حالی قهوه چی کم می شد ، یه جورایی کم کم داشت عصبی می شد . تلویزیون ادامه داد که جعفر پناهی هم دستگیر شده ، پیر مرد یه کم سر و حال شد و گفت به به همین باید سر مشق نیرو انتظامی بشه که همین دزد و قاتل ها رو دستگیر کنه ، ما رو از شر این اشرار و اوباش و اغتشاش گر که اکثرشون هم خس و خاشاکن خلاص کنن که شنید : این کارگردان سینمای ایران .... پیرمرد گیج شده بود گفت : ....

در ادامه خبر ها شنید که یه آقایی گفتند ( به آقایان دیگر همون سران فتنه و این داستان ها ) که هنوز راه باز برگردین به دامان ملت . پیرمرد گفت ما که هنوز نفهمیدیم اینا کین ، امریکایین ، انگلیسین ، اسرائیلین ، ترکن ؟ کردن ؟ لرن ؟ عربن ؟ بلوچن ؟ آریایین ؟ ژرمنن ؟ اهل روم باستانن ؟ حسن صباح ؟ نه بابا حتما ناصر تعویض روغنی ... چی دارم میگم مطمئنا بر طبق سحنان ارزشمند آقای سلیمی نمین آواتارن ، نه اون که گفت مربوط به بی بی سی و وی او ای ... پیرمرد بیچاره جوری چت زد و آب روغن قاطی کرده بود که اگه اسمشم می پرسیدی میگفت جرج سوروس ...

احساس سر درد و خستگی کرد ، تلویزیون رو خاموش کرد ، در قهوه حونه رو بست و خوابید . تو رو خدا اونایی که آدرس این قهوه خونه رو دارن زود برن یه سری به این بیچاره بزنن سکته مکته نکرده باشه .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط قهوه چی نظرات () |

قهوه چی همونطور که زیر لب غرغر می کرد در حال حرکت بود که یکی از دوستانش رو دید ، 

- عمو قهوه چی چته ؟ خیلی داغونی ...

* نه یه کم عصبانیم ، هر روز که میرم خرید  جنسا گرون تر شده ، آخه من که نمی تونم هر روز قیمت چای رو بالا ببرم که !

- تنت سلامت باشه ، سعی کن یه کم حرفای گنده گنده به مشتریات بزنی ، بحث انرژی هسته ای رو بکشی وسط ...

* جدی این روش کارسازه ؟

- اوهوم ! از تو گنده تراش دارن با این روش مملکت اداره می کنن اونوقت تو از پس یه قهوه خونه ی زپرتی بر نمیای ؟

قهوه چی از دوستش جدا میشه میره به سمت قهوه حونه ، در رو باز می کنه ، چراغو روشن ... تلویزیون رو روشن می کنه ، شبکه سه سیما ، تبلیغ برنامه رو به فردا که همون رو به دیروز بگیم بهنره !!! سری تکون میده و کانال رو عوض می کنه ، شبکه خبر میزگرد داغی و حالبی در مورد حذف یارانه ها داره ، قهوه چی با کلی ذوق و شوق نگاه می کنه ، زیر لب می گه خدایا شکرت چه مملکت خوبی ، هیچ دشواریم نداره ، میترسه این جمله رو بلند بگه چون ممکنه به جرم نشر اکاذیب ، بیان و ...

در همین حال در قهوه خونه باز میشه و دو تا جوون میان داخل ، از لهجهاشون معلومه اهل مشهدن

- سلام حاج آقا

* سلام جوونا ، رسیدن بخیر ، خوش اومدین . البته من حاجی نیستم . اما شما راحت باشین

- تو این زمونه اگه به کسی نگن حاجی یا برادر که کلاش پس معرکست .  دو تا دیزی لطفا

* به روی چشم . مسافر کجائین ؟

- ترکیه

* اونجا میرین چکار ؟

یه کم فکر می کنن

- میریم واسه کار 

* چی کار بلدین ؟

- همه چی ، کارگری ، حمالی ... هرجا به غیر از این خراب شده .

* به قیافهاتون نمی خوره حمالی بکنین ، اما خدا روزی رسونه ، مملکتتون رو دوست داشته باشین ، اینجا خاکیه که خیلیا بخاطرش خون دل خوردن

- کاش خون دل نمی خوردن تا ما به این روز نمی افتادیم ، همین مملکت کار ما رو به اینجا کشوند ؛ کاش یه جای دیگه به دنیا میومدیم . حاج آقا یه کم سریع تر ما عجله داریم

* به روی چشم 

قهوه چی دیزی رو آماده می کنه . به مسافراش میده و میره تو حیاط خلوت تا سیگار بکشه ، بعد از اتمام سیگار میاد داخل می بینه اثری از مسافراش نیست ، اتفاقا غذاشونم نخوردن ، میدوء میره بیرون ، میبینه سوار یه ماشین کردنشون ...! 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٦ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط قهوه چی نظرات () |

قهوه چی اصلا دلش نمی خواست با فروش خانه پدری دوباره قهوه خانه دور افتاده پدری رو سر رو سامان بده اما خرج زندگی بالا رفته و چاره ای نیست جز اینکه محل کار و زندگی مشترک بشه . این قهوه خانه در جاده ای سر و سبز و تا حدودی دور افتاده بود ، خیلی زرق و برق نداشت و بیشتر محل استراحت مسافرین رهگذر بود . قهوه چی تک و تنها با زحمت فراوان گرد و خاکی که روی در و دیوار ، میز و صندلی های قهوه خانه نشسته بود را گرفته بود . به علت فقر و تنگدستی توانایی تعویض و خرید اجناس جدید رو نداشت ، به همین دلیل قهوه خانه پدری رو همانطور که بسته بود دوباره باز کرد به امید زندگی جدید .

اولین مشتری او مرد جا افتاده ای بود که مدعی بود در کودکی زمانی که قهوه خانه دست پدر قهوه چی بوده به این محل آمده و در این جا خاطرات کودکی خویش را بیاد می آورد . قهوه چی مانند همیشه دیزی را جلوی مشتری گذاشت ، سیگار بهمن را از جیب در آورد و شروع به روشن کردن و پک زدن نمود ، مرد جوان پس از صرف غذا رو به قهوه چی کرد گفت :

- تنهایی حوصلت سر نمیره عمو جون ؟ 

* از شلوغی خیری ندیدیم جوون ، دنیا یه جوری شده که تنهایی بهتره .

مرد جوان با تعجب نگاهی به پیرمرد کرد ، سیگار وینستون را از جیب در آورد و روشن نمود . پک عمیقی به سیگار زد و ادامه داد  .

- اهل کجایی ؟

* اهل همین جا ، خانه پدری . شما اهل کجایی ؟

- اهل اصفهان اما تهران زندگی می کنم .

* چرا رقتی تهران اصفهان که نصف جهانه !!!

مرد خندید و گفت :

- هر جا که پول باشه اونجا میشه نصف جهان ، اگه پول نداشته باشی تو همون اصفهان احساس می کنی تو یه وجب از خاک جهانم نیستی . شما اینجا چه قدر در میاری  ؟

* بستگی داره ، انقدری در میارم که زنده بمونم و خدا رو شکر کنم . شما چه طور ؟ اصلا شغلت چیه ؟

مرد جوون مکثی می کنه ، سیگارش رو خاموش میکنه و میگه :

- من یه شرکت تبلیغاتی دارم ، بستگی به زمانش داره اما تقریبا ماهی ٣ تا ۴ میلیون ، دارم سعی می کنم درآمدم رو بیشتر کنم .

قهوه چی جا می خوره اما به روی خودش نمیاره 

* زن و بچه هم داری ؟

- آره ، دو تا دختر هم دارم . واسه آینده اونا نگرانم واسه همینه که دوست دارم ٢۴ ساعت شبانه روز ٣۴ ساعت بشه . شما چطور ؟

* خانومم ٨ سال پیش فوت کرد ، پسرم هم شهید شد !!!!

- خدا بیامرزدشون ، عضو بنیاد شهید هم هستی ؟

* بنیاد شهید چیه ؟

- ای بابا شما که بدتر از اصحاب کهفی یه جاییه که به کسانی که فامیل درجه ١ رو از دست داده باشن پول و یه سری چیزا میدن ...

پیرمرد حرفشو قطع می کنه و میگه

* پسرمو چی ؟ می تونه پس بده ؟

مرد جوون حرفشو می خوره ، پول غذاشو حساب می کنه موقع رفتن پیرمرد تاکید می کنه که مرد جوون در رو پشت سرش ببنده .

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط قهوه چی نظرات () |