یک فنجان دموکراسی تازه دم

این فرشته های دیار من ... پاک ، نا آگاه ، احساساتی ، با گذشت ، شکیبا ، مخلص داشته های خویش را به یغمای جماعتی در تضاد با خصلت های بالا می گذارند ! 

این فرشته های دیار من ، قیمت کالایی که عرضه می کنند را نمی دانند ، قیمتی حسی را که به حراج می گذارند نمی دانند !

فرشته های دیار من شکافی عمیق میان خودشان و نسل قبل احساس می کنند که سوار بر اسبی نابینا و درشکه ای بی هدف می تازند و می روند 

این فرشته های دیار من با عشق به پسری ، به اخم هایش ، به بوی گس مردانه اش ، به دستهای زبر و خشن مذکرش دل می بنند و روح خود را به تاراج می گذارند 

این فرشته های دیار من لحظه های وداع را همچون لحظه های مرگ تلخ می بینند ، هیچ چیز جلوی چشمشان نیست جز همان هیبته نامردانه ی مردانه 

این فرشته های دیار من اشک می ریزند ، بغض گلویشان را می بلعند ، ناخن هایشان را می جوند ، حس سنگینی می کنند ... دنیا را در انتها فرض می کنند 

این فرشته های دیار من در آینده به یاد گذشته می گریند ، به یاد فروش تمام دارائی هایشان ، تمام وجودشان ، روحشان ، تنشان !

این فرشته های زیاد من فاحشه ها روحی می شوند ، بی آنکه بدانند فاحشه و بازنده ی واقعی همان کسی بود که فرشته را از دست داد

این فرشته های دیار من بی پشت و پناه ، بی هیچگونه حمایتی در جنگلی پر از گرگ کورمال کورمال پیش می روند بی آنکه به پس و پیششان امیدی داشته باشند 

این شعر فرهاد رو خیلی دست دارم ... خیلی ! روحش شاد 

 می بینم صورتمو تو آینه

با لبی خسته می پرسم از خودم

این غریبه کیه از من چی می خواد 

اون به من یا من به اون خیره شدم

باورم نمیشه هرچی می بینم 

چشامو یه لحظه رو هم می ذارم 

به خودم میگم که این صورتکه 

می تونم از صورتم برش دارم 

می کشم دستامو روی صورتم 

هرچی باید بدونم دستم میگه

منو توی آینه نشون میده 

میگه این تویی نه هیچس دیگه

جای پاهای تموم قصه ها

رنگ غربت تو تموم لحظها ها

مونده رو صورت تا بدونی

حالا امروز چی ازت مونده 

آینه میگه تو همونی که یه روز

می خواستی خورشیدو با دست بگیری

ولی امروز شهره شب خونت شده

داری بی صدا تو قلبت میمیری 

میشکنم آینه رو تا دوباره 

نخواد از گذشته ها حرف بزنه 

آینه میشکنه هزار تیکه میشه 

اما باز تو هر تیکش عکسه منه

عکسا با دهن کجی بهم میگن

چشم امیدو ببر از آسمون 

روزا با همیدگه فرق ندارن 

بوی کهنگی میدن تمومشون .... ! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط قهوه چی نظرات () |