﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>یک فنجان دموکراسی تازه دم</title>
    <description>kafshsabz's description</description>
    <link>http://kafshsabz.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>قهوه چی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 26 Oct 2011 13:54:51 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>این فرشته های دیار من !</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این فرشته های دیار من ... پاک ، نا آگاه ، احساساتی ، با گذشت ، شکیبا ، مخلص داشته های خویش را به یغمای جماعتی در تضاد با خصلت های بالا می گذارند !&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این فرشته های دیار من ، قیمت کالایی که عرضه می کنند را نمی دانند ، قیمتی حسی را که به حراج می گذارند نمی دانند !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فرشته های دیار من شکافی عمیق میان خودشان و نسل قبل احساس می کنند که سوار بر اسبی نابینا و درشکه ای بی هدف می تازند و می روند&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این فرشته های دیار من با عشق به پسری ، به اخم هایش ، به بوی گس مردانه اش ، به دستهای زبر و خشن مذکرش دل می بنند و روح خود را به تاراج می گذارند&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این فرشته های دیار من لحظه های وداع را همچون لحظه های مرگ تلخ می بینند ، هیچ چیز جلوی چشمشان نیست جز همان هیبته نامردانه ی مردانه&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این فرشته های دیار من اشک می ریزند ، بغض گلویشان را می بلعند ، ناخن هایشان را می جوند ، حس سنگینی می کنند ... دنیا را در انتها فرض می کنند&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این فرشته های دیار من در آینده به یاد گذشته می گریند ، به یاد فروش تمام دارائی هایشان ، تمام وجودشان ، روحشان ، تنشان ! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این فرشته های زیاد من فاحشه ها روحی می شوند ، بی آنکه بدانند فاحشه و بازنده ی واقعی همان کسی بود که فرشته را از دست داد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این فرشته های دیار من بی پشت و پناه ، بی هیچگونه حمایتی در جنگلی پر از گرگ کورمال کورمال پیش می روند بی آنکه به پس و پیششان امیدی داشته باشند&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;این شعر فرهاد رو خیلی دست دارم ... خیلی ! روحش شاد&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;&amp;nbsp;می بینم صورتمو تو آینه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;با لبی خسته می پرسم از خودم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;این غریبه کیه از من چی می خواد&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;اون به من یا من به اون خیره شدم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;باورم نمیشه هرچی می بینم&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;چشامو یه لحظه رو هم می ذارم&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;به خودم میگم که این صورتکه&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;می تونم از صورتم برش دارم&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;می کشم دستامو روی صورتم&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;هرچی باید بدونم دستم میگه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;منو توی آینه نشون میده&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;میگه این تویی نه هیچس دیگه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;جای پاهای تموم قصه ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;رنگ غربت تو تموم لحظها ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;مونده رو صورت تا بدونی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;حالا امروز چی ازت مونده&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;آینه میگه تو همونی که یه روز&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;می خواستی خورشیدو با دست بگیری&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;ولی امروز شهره شب خونت شده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;داری بی صدا تو قلبت میمیری&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;میشکنم آینه رو تا دوباره&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;نخواد از گذشته ها حرف بزنه&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;آینه میشکنه هزار تیکه میشه&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;اما باز تو هر تیکش عکسه منه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;عکسا با دهن کجی بهم میگن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;چشم امیدو ببر از آسمون&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;روزا با همیدگه فرق ندارن&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #339966;"&gt;بوی کهنگی میدن تمومشون .... !&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kafshsabz.persianblog.ir/post/92</link>
      <author>قهوه چی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=216560&amp;postID=8213996</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-216560.post-8213996</guid>
      <pubDate>Wed, 26 Oct 2011 13:54:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تنظ را هم طنز می نویسیم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شاید یکی از اولین دلایل پیدایش طنز در ادبیات ایجاد حس علاقه در خوانندگان مطلب بود . اغلب معضلات و مشکلات اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی به قدری تلخ هستند که گاهی اوقات ، شیرینی طنز در کاستی تلخی آن ناتوان است .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;طنز تفکر برانگیز است و ماهیتی پیچیده و چند لایه دارد. گرچه طبیعتش بر خنده استوار است، اما خنده را تنها وسیله&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;انگارد برای نیل به هدفی برتر و آگاه کردن انسان به عمق رذالت&amp;zwnj;ها. گرچه در ظاهر می&amp;zwnj;خنداند، اما در پس این خنده واقعیتی تلخ و وحشتناک وجود دارد که در عمق وجود، خنده را می&amp;zwnj;خشکاند و انسان را به تفکر وا می&amp;zwnj;دارد. به همین خاطر در باره طنز گفته&amp;zwnj;اند: &amp;laquo;طنز یعنی گریه کردن قاه قاه، طنز یعنی خنده کردن آه آه. ( ویکیپدیا )&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;از طنزپردازان بنام معاصر ایران می&amp;zwnj;توان، عمران صالحی ، منوچهر اعتمادی&amp;nbsp;،&amp;nbsp;&lt;a class="mw-redirect" title="سید ابراهیم نبوی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%86%D8%A8%D9%88%DB%8C"&gt;س&lt;/a&gt;ید ابراهیم نبوی&amp;nbsp;،کیومرث صابری ( گل آقا )&amp;nbsp;،ابوالقاسم حالت و جمشید عظیمی نژاد، شهرام شکیبا، ابراهیم رها ، پوریا عالمی ، نیما دهقان&amp;nbsp;،دکتر فرشاد روشن ضمیر و دکتر نصرتی&amp;nbsp;را نام برد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برخی مواقع طنزنویس هدفش از طنز تنها خنداندن مخاطب است ، هرچند برخی این نوع طنز را مورد انتقاد قرار می دهند اما نکته ی اساسی که باید به آن اشاره کنم این است که درسته اولین هدف طنز خنداندن است نه صرفا تنها هدف آن ، باید مورد توجه قرار دهیم که بهترین نوع طنز ، طنز فرا متنی است که بسیاری از مخاطبان عام فرا متن آن را درک نمی کنند .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمونه های طنزی چون قهوه تلخ ، خنده بازار یا عبارتی چون " پ نه پ " ، به عنوان مسکنی برای از بین بردن ناامیدی و افسردگی در سطح جامعه مطرح می شوند ، هرچند فرامتنی ندارند و هرگز در تاریخ ماندگار نخواهند بود اما در کوتاه مدت می توانند از نظر روحی به جامعه تزریق شوند .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;معمولا طنز نویس برای به طنز کشیدن مسائل مختلف ، گروهی از اقشار ، شخصیت ها یا مشاغل جامعه رو به چالش می کشه ، هرچند در فرهنگ کشور ما هنوز این موضوع چندان جا نیفتاده و باید به صورت اقشار و افراد مختلف بدانند هدف اصلی طنز از بین بردن مشکلات و معضلات موجود در راستای پویایی جامعه می باشد . هرچند هنر طنزنویس در اینجا مطرح می شود که وی بتواند با بیان درستی از واقعه ، عملا به هیچ شخصی ، قشر یا گروهی &amp;nbsp;توهین نکند .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;معمولا در مملکت ما ( متاسفانه !!! ) عباراتی به نام جوک مطرح می شوند که اغلب آنها شوخی های ( نه چندان درخور ) با قومیت ها می باشند که در اکثر کشورهای دنیا وجود ندارد ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در طول چند ماه گذشته ، مردم از مجموعه " قهوه تلخ " ، " خنده بازار " ، عبارت " پ نه پ " بسیار انتقاد کردند که حقیر با رد این انتقاد معتقدم که هرچیزی که سبب خنداندن مردم شود می توان از آن دفاع کرد چون حداقل ترین و اولین فاکتور طنز در آن رعایت شده است .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما متاسفانه طنز سخیف این روزها بر روی پرده سینماها و سوپر مارکت ها موج می زند که این جدی ترین انتقاد حقیر نسبت به از بین بردن ارزش های کار طنز نویسی می باشد .... بازیگرانی که با در آوردن شکلت و ادا ، تقلید صدای مردمان افغان و دیگر قومیت ها ، پوشش و ظاهر مضحک و سناریو های نابجا و وحشتناک ، دو مورد را هدف قرار داده اند : طنز و سینما !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به نظر من با دیدن فیلم هایی چون " سن پطرزبورگ " ، " ورود آقایان ممنوع " می توان هنوز به ادغام سینما و طنز امیدوار بود به شرطی که به جای یک پیمان قاسم خانی ، صد پیمان داشته باشیم&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وسلام&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kafshsabz.persianblog.ir/post/91</link>
      <author>قهوه چی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=216560&amp;postID=7548056</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-216560.post-7548056</guid>
      <pubDate>Wed, 17 Aug 2011 13:03:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بی بی سی رسانه ملی نیست ....</title>
      <description>&lt;p&gt;معمولا دستگاه های و شبکه های خبری این روزا دو حالت دارن ... یا کلا دروغ می گن یا خیلی اغراق می کنن ، به قدری که حال بیننده و شنونده رو بهم میزنن .... اما امروز دنیا چرخیدو آشوب ، اغتشاش و نارضایتی به قلب بریتانیا و شهر لندن رسید ،در این وضعیت دو گروه خبرگزاری این چنین عمل می کنند :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1- حالت اول ( کلا دروغ ... )&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اغتشاش گر های مزدور و جیره خوار که مسلح هم بودند با حمله به بانک ها ، تمامی پول ها را دزدیده و بانک را آتش زدند . این عوامل خود فروخته حتی به شهروندان نیز رحم نکرده و مغازه ی آنها را نیز غارت کردند ..... آنها به حلیم فروشی ها حمله و به نذورات بی احترامی کردند ، این عوامل که از سازمان سیا خط می گیرند خسارات زیادی را به حکومت وارد کردند و به زودی این اشرار دستگیر و به مجازات عمل زشتشان می رسند ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2- حالت دوم ( کلا اغراق ... )&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای جوانان برومند&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای جوانان اورجینال آنگلوساکسون&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای افتخار آفرینان وطن&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردم لندن و منطقه ی تاتنهام که بسیار منطقه ی غیور پروری می باشد در مقابل ظلم و جور و کفر ایستاده و با شعار جنگ جنگ تا پیروزی قصد فتح کاخ روباه پیر استعمار را دارند . این جوانان که در مکتب مبارزین انقلابی رشد کرده اند با حمله به فروشگاه های فروشنده مشروبات الکلی این مکان های لا ابالی را با خاک یکسان کردند .... هم اکنون آهنگی انقلابی برای شما عزیزان پخش می شود .... ( شب و است و چهره ی میهن سیاهه ..... )&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیشنهادات :&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لطفا در برنامه ی نوبت شما در مورد عوامل این ناآرامی ها بحث کنید ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لطفا به صورت همزمان با دو کارشناس مسائل منطقه در مورد خواسته های مردم ( در صورت وجود ) صحبت کنید ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لطفا دادگاه بازداشت شدگان را مثل عروسی شاهزاده به صورت زنده پخش کنید .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لطفا در برنامه ی پرگار حتما گرد بنشینید و درحضور پسر آقای شریعتمداری بحث کنید&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لطفا زیادی ژست سیاسی و دموکراسی نگیرید ....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kafshsabz.persianblog.ir/post/90</link>
      <author>قهوه چی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=216560&amp;postID=7503911</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-216560.post-7503911</guid>
      <pubDate>Sat, 13 Aug 2011 10:35:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مشروطه ی 105 ساله شد</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;14 مرداد سال 1285 ، ناصر الدین شاه فرمان مشروطیت رو امضا نمود و آن را پذیرفت . در اینجا خیلی قصد تعریف تاریخ رو نداریم ، در طول چند سال گذشته مطالعاتی که در مورد قیام و نهضت مشروطه داشتم نکاتی رو در ذهنم ایجاد کرده که دوست دارم در اینجا مطرح کنم ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;قیام مشروطه که از عمق جامعه و نیاز به عدالت شکل گرفت و توسط افرادی چون آیت الله شیخ فضل الله نوری ، بهبهانی ، طباطبایی ، ستارخان و باقرخان و ... هدایت می شد در انتها به دست کسانی رسید که عملا نه جایگاه مردمی داشتند و نه هدف اصلی آنان ، تحقق آرمانهای مشروطه خواهان بود . تهران توسط سرداران و بزرگانی فتح شد که در گذشته نه تنها همصدایی با مشروطه نداشتند بلکه برخی از آنان دشمنی دیرینه ای با قیام مشروطه و رهبران واقعی آن داشتند ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این است که انتهای مشروطه به اعدام شیخ فضل الله ، کیف انگلیسی و آغاز رضا خان پهلوی ختم می شود . &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مشروطه توسط نوشته های حاج زین العابدین مراغه ای ، شیخ جمال الدین اسد آبادی ، میرزا فتحعلی طالبوف ، میرزا آقا خان کرمانی و آخوندزاده تبدیل از نظر ایدئولوژیک تبدیل به نهضتی قدرتمند شد و نیز سخنرانی های ملک المتکلمین و شیخ جمال الدین اسدآبادی هویتی قوی به نهشت مشروطه داده بود .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چاپ روزنامه هایی مانند صور اسرافیل ، حکمت ،چههر نما و حبل المتین توانسته سطح دانش و فرهنگی مردم را بالا برده و دیگر به حکمرانان اجازه ی حکمرانی بر اساس نابخردی مردم زمان را ندهد .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نظامنامه یا همان قانون اساسی مشروطه که با عجله تنظیم شده بود فاقد برخی قوانین همچون حقوق دولت به مردم بود که بعدها متممی از آن به تصویب رسید و حتی محمد علی شاه نیز آن را به امضا رساند ، موفقیتی بزرگ برای مشروطه خواهان بود ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در دوران مشروطه و اواخر سلطنت دودمان قاجاریه ( از سالهای آخر عمر ناصر الدین شاه ) شخصیت های بزرگی در همان فضای بسته و استبدادی پرورش یافتند همانند عبدالرحیم طالبوف ، محمد حسین غروی نائینی ، زین العابدین مراغه ای ، علی مسیو ( بنیانگذار اجتماع عامیون ) ، شیخ عبدالله لاهیجی ، علی قلی خان بختیاری ( سردار اسعد بختیاری ) ، محمد تقی خان پسیان و بسیاری از بزرگان دیگر که قطعا تاریخ نمی تواند آنها را فراموش کند ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هرچند که مشروطه نتوانست در نهایت به اهدافش برسد اما مهمترین نکته در مشروطه این است که برای اولین بار ایرانیان توانستند متحد و یکپارچه در برابر دیکتاتور وقت قیام کرده و وی را عزل نمایند .... که این مهم اغلب اوقات به فراموشی سپرده می شود و اکثرا بر روی انحراف مشروطه تاکید و تفسیر می کنند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هرچند که مشروطه هرگز مشروعه نشد و هرگز نتوانست ایرانیان را به سر منزل موعود برساند اما همواره به عنوان نقطه ای عطف در تاریخ ما به یادگار خواهد ماند !&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kafshsabz.persianblog.ir/post/89</link>
      <author>قهوه چی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=216560&amp;postID=7450352</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-216560.post-7450352</guid>
      <pubDate>Sat, 06 Aug 2011 06:14:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>محکوم می نماییم</title>
      <description>&lt;p&gt;ما قصد داریم امروز همه چیز را محکوم بنماییم :&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- ما به شدت عمل قبیح زلزله ی 3/8 ریشتری کردستان را محکوم می نماییم ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- ما به شدت گران نشدن مواد غذایی را طی 24 ساعت گذشته را محکوم می نماییم ... ( محکومیتمان را پس می گیریم ، الان خبر دادند گوشت قرمز گران شده است ، آقا مرسی )&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- ما با تمام وجود کشته نشدن دست کم 500 نفر در سوریه را محکوم می نماییم ... ( 140 تا کمه ، شله ! )&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- ما اینکه چرا حسنی مبارک در دادگاه قرار نیست دمپایی (&amp;zwnj;! ) بپوشد و لاغر شود را محکوم می نماییم ... ( آخه این چه زندانیه ، زندانی که هتل است ، زندانی باید در آنجا لاغر و فیتنس شود ! )&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- ما به شدت رییس دولت را محکوم می نماییم که دارد طرفدارانش ( همان 63 % معروف ) را یکی پس از دیگری از دست می دهد ... ( برادر دستی رو بکش دیگه ! )&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- ما به شدت روسیه را محکوم می کنیم که قضیه نیروگاه ما را به دکمه پیراهنش گرفته است ... ( یا حالا جاهای دیگر این چنینی )&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- ما بدین سان باراک اوباما را محکوم می نماییم که از بشار اسد خواسته است از قدرت کناره گیری کند &amp;nbsp;( برادر به تو چه ! نمی بینی طرفداراش صبح تا شوم به صورت خود جوش از ایشان حمایت می کنند ؟ حسود!! )&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- ما از این تریبون خشم و غضب خود را نسبت به .... نسبت به .... خودمان اعلام می کنیم و خودمان را پیشاپیش محکوم می نماییم&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kafshsabz.persianblog.ir/post/88</link>
      <author>قهوه چی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=216560&amp;postID=7421674</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-216560.post-7421674</guid>
      <pubDate>Tue, 02 Aug 2011 06:29:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در لیبی چنین ووی گولنزجگ ....!!!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #0000ff;"&gt;در لیبی چنین می گویند که شخصی در آن دیار زمامدار امور است که مخلوقیست عجیب ، این ابر شوکت صبح پس از تناول صبحانه می فرماید که 99 درصد از هموطنانش او را دوست داشته و طرفدارش می باشند ، کمی شوری قیمه بادمجان نهار باعث برآشفتگی وی شده و اعلام می دارد که به زودی این خیل عظیم خائن را به سزای عمل ننگینشان خواهد رساند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #0000ff;"&gt;در لیبی چنین می گویند که این شیخ الشیوخ به تازگی از آن رهبر دائم الرهبر مصر طرفداری نموده و ایضا فراموش نموده که این روزها پسر حسنی خان نیز دیگر توان دفاع از وی را ندارد ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;در لیبی اینگونه نقل می شود که سیف الاسلام قذافک ( همون فوتبالیسته ! ) فرموده اند که آماده انجام مذاکره هستند .... پدرشان با سردی شام امشب تند مزاج شده و اعلام می دارد که دست متجاوزین را قطع می نماید ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;در لیبی چنین عنوان می کنند که ناتو صبح تا شوم طرابلس را می کوباند ، صبح قذافک پیغام می دهد که انا لله و انا علیه راجعون ، با بی نمک بودن نان عصرانه تلخ مزاج شده و پیغام می دهد که ناتو چرا با غیر نظامیان چنین می کند ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;با چرخی &lt;span style="font-size: small;"&gt;در فرهنگ لغت معنی لیبی را چنین می یابیم : مملکتی در ان سوی آب ها که اداره اش سازگار با مزاج رهبرش است ! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;و سلام&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kafshsabz.persianblog.ir/post/87</link>
      <author>قهوه چی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=216560&amp;postID=7368173</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-216560.post-7368173</guid>
      <pubDate>Wed, 27 Jul 2011 06:50:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گاهی اوقات میشه بیشتر فکر کرد ....</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فکر کردن چیست ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;قطعا من نه علامه دهخدا هستم ( دور از جان ایشان ) و نه میریام وبستر ، من خودمم ، همین چیزی نه تراشیده ای که ملاحظه می فرمایید ! ( اینم کشف از کشف ذکریای رازی مهم تر می باشد ) .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;محمد خاتمی رییس دولت اصلاحات&lt;/span&gt; پیشنهاداتی رو ارائه فرموده که طبق معمول و روال سالیان اخیر شدیدترین انتقاد ها از طرف چپی ها ، راستی ها ، وسطی ها ، نخودی ها ، اینوریا ، اونوریا ، ویکتوریا !! ، حلقه لندن ، دستبند پاریس ، سینه ریز نیویورک متوجه ایشان نموده است .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;معمولا عادت داریم که خاتمی هرکاری می کند اعم از غذا خوردن ،لبخند زدن ، مسواک زدن و .... حتی نفس کشیدن مورد شدید ترین انتقادات قرار بدهیم . نمی دونم این جمله رو جایی شنیدم ، کسی بهم گفته ، جایی خوندم ، از خودم ساختم .... که انتقاد از &lt;span style="color: #339966;"&gt;خاتمی&lt;/span&gt; یه جور پز روشن فکریه !!!! اولا مشکل اساسی من با این جمله اینه که روشن فکری توی مملکت ما تعبیرهایی این چنینی داره : مدل موهای عجیب غریب که دشمنی با سلمانی محل را می توان از لابلای آنها یافت ، شلوار رنگ و رو رفته چهار خانه یا جین سنگشور&amp;nbsp; ، شال گردن ، کلاه بارتا یا شاپو ، عینک ، سیگار ، قهوه ، نقد و بررسی حرکات تمامی اشیا ، اباطیل و ابابیل .... !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خاتمی وقتی گفت ملت بریزین بیرون ، منتقد داشت ، وقتی گفت ملت نریزین بیرون ، خیلی منتقد داشت ، وقتی گفت ملت ببخشید اشتباه شد دوباره بریزین بیرون ، کلی منتقد داشت ، حالا که طرح آشتی داده ، هوار تا منتقد داره !!! ، لطفا ایشان را راهنمایی کنید که چکار کنند تا شما منتقد ایشان نباشید !!!&amp;nbsp; &lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من آرزو داشتم جای میتی کومان از این شهر به اون شهر سفر کنم و شبا بغل سگارو و زومبه بخوابم تا مثل این سید عزیز باشم که در حالیکه در حال ( ! ) لذت بردن از خاریدن گوش می باشم&amp;nbsp; مورد انتقاد واقع شده و کامم تلخ شود .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما اینا همیش مقدمه بود برای یک جمله :&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوستان عزیز ، روشن فکاری گرامی ، ای کسانی که روی فیس بوک را کم کرده اید ، ای پرچمداران حقوق بشر ، ای نلسون ماندلاهای زمان ، ای ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;لطفا از خودتان مایه بگذارید ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و من الله توفیق &lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kafshsabz.persianblog.ir/post/86</link>
      <author>قهوه چی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=216560&amp;postID=7330363</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-216560.post-7330363</guid>
      <pubDate>Thu, 21 Jul 2011 10:06:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پارتیزان</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;بخش اول&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;باران نم نم در حال باریدن بود ، برونیسلاو گفت : آه خدای من باران .... و مانند تمام عشاق تاریخ ، زمان را غنیمت شمرد و شروع به قدم زدن بدون چتر در زیر باران نمود و برونیسلاو با خود می خواند : بارون رو دوست دارم هنوز ( با حفظ موازین اخلاقی ) چون تو رو یادم میاره ، حس می کنم پیش منی ( در یک محل عمومی و روشن که 4000 هزار جفت چشم مر...اقبمان باشند ) وقتی که بارون میباره ، ساعت دو نیم نصفه شب بود ( یعنی تقریبا دو ساعت ربع تا زمان حمله ارتش رایش سوم ) ، یه کافه باز بود و برونیسلاو رفت لبی تر کنه ( البته با لیموناد !!!!! ) ، برونیسلاو به محض ورود رو به صاحب کافه کرد و خوند : ساقی بده پیاله ساقی بده پیاله ( در آن زمان مردم لهستان لیموناد رو توی پیاله میل می کردند ) .....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;**************************&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;برونیسلاو بعد از صرف لیموناد تشکر اساسی از قهوه چی نمود و در حالیکه زیر لب می خوند خدا خدای مستون .... ناگهان صدای غرشی دهشتناک شهر برونسکی را فرا گرفت ( توی دلتون بگید : دیری دیدین ) ، بله آلمان رسما بر ناقوس جنگ کوفته و وارد خاک لهستان شد ، برونیسلاو را اما دنیای دگر بود ، بشکن زنان و لبخند زنان در کوچه های شهر قدم میزد ، به سر منزل رسید ،درب را گشود و ناگهان کاغذی از میان در به زمین افتاد ... بله قبض برق ، برینسلاو گفت بابا تازه پلکان اوله ، اینجوری بگذره دیگه باید خودمو برای مهمون بودن توی عروسی الزبیتا آماده کنم ،مصبتو شکر ، هر چی خورده بودیم .... ، چنان قبض برق بهت زده کرد این جوان را که هرچی آلمان ها بمب بر سر آن شهر ریختند ، برونیسلاو را ملالی نبود&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;************************&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;پارتیزان&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;برونیسلاو در حال فرار از شهر ، به نزد الزبیتا رفته و بساط خداحافظی ( طبق موازین اخلاقی ) را فراهم کرد ، الزبیتا گریه می کرد و می خوند : سفر یه شعر و عجالتا سفر یه قصه ست و برونیسلاو هم می خوند : پشت سر مسافر گریه شون نداره ، خلاصه یه سری کارهای بی ربط دیگه نسبت به داستان صورت گرفت که به ما ربطی نداره و اینگونه برونیسلاو با 40 ...نفر از شهر گریخته و گروه باشتوک را درست کردند و در اطراف جنگل های برونسکی پناه گرفتند ، برونو که بلد نبود ناخن گیر دستش بگیره حالا باید جلوی ارتش آلمان می ایستاد ، اما به محض رویت اولین آلمانی ، گروه باشتوک ها چشم ها را بسته ،پوتین ها را در آورده و شروع به دویدن نمودند ، برونیسلاو با خود می خواند : دویدم دویدم به آرزوم رسیدم ، ایضا میونه شهر قصه فقط تو بودی دیدم.... و اینگونه مقاومت آغاز شد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;آلمان سپس به کشورهای بلژیک، نروژ و هلند حمله کرد و بدین ترتیب راه جدیدی برای ورود به فرانسه از طریق بلژیک ایجاد گردید. ارتش فرانسه و انگلستان که گمان میکردند آلمان مانند جنگ جهانی اول از طریق بلژیک قصد حمله دارد تمام نیروهایشان را به آن منطقه فرستادند اما هیتلر که این موضوع را فهمیده بود تصمیم به هجوم از طریق جنگلهای آردن در ف...رانسه نمود و سپس از طریق عملیات قوس بزرگ نیروهای متفقین را در سواحل دانکرک محاصره کرد ، در این زمان برونیسلاو و دوستان به قدری فرار کرده بودند که در روستایی در نزدیکی کیف ( !!!! ) توقف کرده و برای مقاومت در آن نقطه برنامه ریزی اساسی می کردند ( در اینجا تیم ملی دو ومیدانی قطر دعوت نامه ای برای گروه باشتوک ارسال نمود و آز آنان خواست تا تبعه ان کشور ورزشکار قاپ شوند ) ، شب با نوشیدن لیموناد و برخی حرکاتی که ربطی به داستان ندارد گذشت ....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;روز ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ عملیاتی با نام رمز بارباروسا آغاز گشت. سه میلیون سرباز ارتش هیتلری (Wehrmacht) وارد شوروی شدند.آلمان با لشگرهایش به سه نقطه شوروی همزمان حمله کرد.این سه جبهه عبارتند از:لنینگراد(سنت پترزبورگ)در شمال، مسکو در مرکز و کیف(پایتخت اوکراین)در جنوب ، جنگ در کیف آغاز شد ، برونیسلاو که به عنوان ضدهوایی چی شروع به زدن هواپیماهای آلمان کرد و آسمان کیف رو از شر هرچی مرغابی و اردک و کفتر چاهی و یا کریم بود خلاص کرد ، زمان مقاومت رسیده بود و گروه باشتوک بعد از نیم ساعت&amp;nbsp; شروع به دویدن به سمت سن پترزبورگ نمودند ( مسئولین دو و میدانی قطر در اینجا مبلغ قرارداد پیشنهادی به گوره باشتوک را افزایش دادند ) ....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;پارتیزان&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;برونیسلاو به دلیل نابودی گردان آلمانی ترفیع گرفت ( به صورت از اون بالا کفتر میاید ) ، برای تبدیل شدنت به پارتیزان ارشد برونیسلاو باید مراحل زیر را انجام میداد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;1- با چاقویی به جنگل می رفت و با پوست سه نوع خرس بر می گشت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;2- هاچ زنبور عسل را به مادرش می رساند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;3- گربه نره و آقا روباهه را به راه راست هدایت می کرد ، از نوع معروف و منکر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;...4- نابینایی پدربزرگ پرین را علاج می نمود&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;5- هاپوکومار را به صاحبش می رساند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;خلاصه با انجام چنین مراحل وحشتناکی برونیسلاو ( به صورت از اون بالا کفتر میاید ) تبدیل به پارتیزانی ارشد شد ....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;پارتیزان&lt;br /&gt;برونیسلاو جلسه ای با پارتیزان های گروه باشتوک بر قرار کرد و گفت : دوستان از مقاومت شما تا اینجای کار ممنونم ( کدوم مقاومت؟ ) ، رشادت های شما رشیدان و دلیران باعث شد ضربات سنگینی به ارتش نازی ها وارد شود ، در این لحظه بمبی به زمین برخورد کرده و هفت نفر را لت و پار می کند ، برونو گرد و خاک ها را تکانده و از رو نمی رود ، ادامه می دهد : البته خوب هنوز کامل نابود نشدن اما به زودی می شوند ، ما دیگر بیشتر از این نمی توانیم مقاومت کنیم ، چون اگر به همین وضع مقاومت کنیم ، به زوری سیبری را رد کرده و وارد قطب شمال می شویم ، پس یه مدت مقاومت رو بیخیال ، حالا بیاید کمی خوش بگذرانیم ....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;گروه باشتوک در سن پطرزبورگ با گروهی قزاق آشنا شدند که فرمانده ی آنها منقارف نام داشت ، منقارف شخصیتی خشک همچون چوب درخت گردو ، قامتی راست بارهم گویی چوب درخت گردو قورت داده باشد ، کله ای بیضی شکل کل انگار با چوب درخت گردو بر فرق سرش ضربه ای وارد شده ، و صدای نخراشیده گویی شبها چوب درخت گردو میل می کند ، خلاصه چوب درخت گردویی متحرک بود ، برونیسلاو و منقارف با یکدیگر پیمان برادری بستند. به فرمان استالین ارتش بولشویک و قزاق به مقابله با ارتش هیتلر اعزام شدند ، به هر سرباز یک عدد کارد میوه خوری داده شد و استالین فرمان داد هرکس که به عقب برگردد تیرباران خواهد شد ، برونیسلاو با خود گفت : این دیگه چه جور مقاومتیه !!!!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;پارتیزان&lt;br /&gt;در هنگام جنگ با آلمانها ، برونیسلاو رو به سربازانش کرد ، صدایی گلفت کرد و گفت : دوستان با وفا و رشید و دلیر من ، بدانید که ما پیروز خواهیم شد ، شما از جلو برید ، من از "عقب" هواتونو دارم بالام جان !!!!!!!!!!!! ، بلشویک ها با از دست دادن هفتصد هزار سرباز اعلام پیروزی کردند ، هیتلر هم به دلیل کشتن این تعداد بلشویک اعلام پیروزی کرد ، خلاصه معلوم نشد کی برد کی باخت اما برونو بازهم ترفیع گرفت و کم کم با فرماندهان رده بالا نشست و برخواست می کرد ، گویی که همچنان فرق توپخانه و اسکادران را نمی دانست ....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kafshsabz.persianblog.ir/post/85</link>
      <author>قهوه چی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=216560&amp;postID=7158167</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-216560.post-7158167</guid>
      <pubDate>Thu, 23 Jun 2011 11:01:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من و پارتیزان آمدیم</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000;"&gt;مقدمه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000;"&gt;پس از جنگ جهانی اول، متفقین برای جلوگیری از وقوع جنگ بزرگ دیگری معاهده ورسای را پیشنهاد دادند. سخت&amp;zwnj;ترین قسمت این معاهده در مورد آلمان بود. متفقین این کشور را به خاطر شروع جنگ مقصر شناختند و در این معاهده در قبال صلح، از آن غرامت جنگی و سرزمین مطالبه کردند ، خلاصه قرار شد دیگه توپ آلمان اونورا نیفته ، همچنین معاهده اندازهٔ ارتش آلمان را به صد هزار نفر کاهش داد، تمام زیر دریایی&amp;zwnj;ها و ناوهای قدرتمند جنگی (بجز شش فروند) آلمان به متفقین تحویل داده شد و آلمان دیگر حق ساخت هواپیما و تانک و دیگر جنگ افزار تهاجمی را نداشت. و همچنین حق ساخت تن ماهی ، کف گیر ، دم کنی ، شیر سماوار و ایضااگزوز خاور نیز از آلمان ها سلب شد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000;"&gt;***************************&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000;"&gt;معاهده ورسای حدود سیزده درصد قلمرو پیش از جنگ آلمان، ده درصد جمعیتش، هفتاد و پنج درصد کانه&amp;zwnj;های آهن آن و بیست و پنج درصد باکیفیت&amp;zwnj;ترین معادن ذغال سنگ آن را گرفت. تمام لوله کشی های گاز بسته شد درخواست شد تمام آلمانی ها به صادرات گاز طبیعی کمک کنند " اساسی " ،...مشارکت همگانی برای تولید گاز شروع شد ، نفت به مدت 45 سال پیش فروش شد ( اون موقعها آلمان نفت داشته ) روزی 4 میلیون بشکه نفت از " پارش " صادر میشد ، خلاصه جام زهر رو ریختن توی دهن آلمانی ها ، هرچند ما بعدا با این جام زهر خیلی کار داریم ( اصولا حال کنید که داستان پیشاپیش تعریف میشه ، والله ) ، آلمانی ها شروع کردن به تولید کوپن ، سیگار کوپنی ، شیر کوپنی ، خودکار بیک کوپنی( تعجب نکنید خودکار بیک آلمانیه ) ، دم کنی کوپنیو ...،و آلمان حسابی شاکی شد .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000;"&gt;***********************&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000;"&gt;در آلمان چهار میلیون نفر بیکار بودند اما هیتلر اعتقاد داشت که به زودی این عدد صفر که هیچی منفی نیز خواهد شد ، البته هیتلر بارها گفته بود که با عدد و رقم میانه خوبی نداره و از آن جایی که این کشور مستعمره نداشت، نمی&amp;zwnj;توانست محصولاتش را به فروش برساند ، هیتلر درخواست کرد تا حدالامکان اجناس بنجل و درجه صد از کشورهای شرق آلمان وارد بازاربشود ، اما یادش رفته بود که این مهم دهنه.... همون تاجران آلمانی رو بدبخت و محتاج نان شب خواهد کرد . هیتلر برای به دست آوردن بازارهای جدید برای محصولات آلمانی مسئلهٔ نابودی &amp;laquo;یهودیت &amp;ndash; بلشویسم&amp;raquo; را مطرح نمود. و با لشگر کشی به کشورهای همسایه عملا سعی کرد کل جهان را سر راه مدیریت کرده و حکومت واحدی تشکیل دهد !!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000;"&gt;***********************&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000;"&gt;هیتلر مانند بسیاری از هم نسلان خود، تسلیم آلمان را رد می&amp;zwnj;کرد و شکست آلمان را نتیجه اتحاد یهودیان و کمونیست&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دانست و خواهان جبران آن بود.هیتلر مرام سیاسی خود را به روشنی در کتاب نبرد من تشریح کرده&amp;zwnj;است. به عقیده او نژادهای پست مانند گیاهان هرز هستند، که باعث خراب شدن گیاهان سالم می&amp;zwnj;شوند، برای همین هیتلر قوانینی وضع کرد که من بعد هی...چ آلمانی نباید گلدونا رو آب بده و نیز سلام همسایه رو جواب بده ، هیتلر سال ۱۹۳۹ به تاریخدانی به نام کارل بورکهاردت گفت: &amp;laquo;هر چه من در نظر دارم برضد شوروی است. اگر غرب آن قدر احمق است تا این موضوع را بفهمد، من مجبورم با روس&amp;zwnj;ها سازش کنم تا غرب را به صورت نظامی شکست دهم و سپس تجدید قوا کرده و اتحاد شوروی را نابود نمایم.&amp;raquo; عملاً غرب در سال ۱۹۴۰ از پای درآمد و هیتلر یک سال بعد علیه شوروی وارد عمل شد ( و خوب بالاخره با همه ی این مقدمه چیدن های رسمی و ادبی پارتیزان رسما آغاز می شود )&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000;"&gt;***********************&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000;"&gt;دو اتفاق مهم آتش اولیه جنگ جهانی دوم را برافروخت، حمله ژاپن به چین (ژوئیه ۱۹۳۷)و اشغال لهستان توسط آلمان (سپتامبر ۱۹۳۹). کشورهای درگیر جنگ جهانی دوم دو گروه بودند که به نام متفقین و متحدین شناخته می&amp;zwnj;شوند. در همین بزنگاه برونیسلاو اما فارغ از تمام دنیا در حال کاشتن گل زنبق در باغچه ی خانه ی پدریش بود و کلا در باغ نبود که دنیا دست کیه و... خبر نداشت اگه اون روز تخته نرد رو به هیتلر می باخت یا حداقل هیتلر رو مارس نمی کرد این فجایع و لشگرکسی به لهستان اتفاق نمی افتاد ، برونیسلاو اما نامزدی داشت به نام الزبیتا ، که برونیسلاو چهار سال بود منتظر بود تا الزبیتا ضامن مورد نظر رو یافته ، وام ازدواجش رو بگیره و جهیزیه رو جور کنه و الزبیتا هم از برونیسلاو خواسته بود یه خونه مستقل در شمال شهر لوبوسکی رهن و اجاره کرده و سالنی را نیز جهت مراسم عروسی و تناول شام توسط میهمانان گرامی فراهم کند .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000;"&gt;***********************************&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000;"&gt;جنگ جهانی دوم بزرگ&amp;zwnj;ترین و پرتلفات&amp;zwnj;ترین جنگ در تاریخ جهان است. آلمان در ۱ سپتامبر، ۱۹۳۹ به لهستان حمله کرد، این تاریخ متداول آغاز جنگ جهانی دوم در غرب است. منابع دیگر حمله ژاپن به چین را در ۷ ژوئیه، ۱۹۳۷، آغاز جنگ می&amp;zwnj;دانند، و همچنین حمله ژاپن به منچوری که در ۱۹۳۱ انجام شده بود نیز به نوعی یکی از مقدمات جنگ جهانی دوم بود ، اما شما تمام این فرضیات واهی رو فراموش کرده ، بدانید و آگاه باشید که دلیل آغاز جنگ جهانی دوم شخصی بود به نام "برونیسلاو" نه آدولف هیتلر ...... به پارتیزان خوش آمدید&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kafshsabz.persianblog.ir/post/83</link>
      <author>قهوه چی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=216560&amp;postID=7126693</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-216560.post-7126693</guid>
      <pubDate>Sun, 19 Jun 2011 14:06:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در اتاق مدیر....</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;منشی هفته نامه تماس گرفت و قراری رو فی مابین مدیر مسئول و حقیر تنظیم کرد ، بسیار خوشحال شدم و راس ساعت در دفتر هفته نامه حاضر شدم . خانم منشی خیلی مودبانه ما رو به سمت اتاق مدیر هدایت کرد و جناب مدیر هم بسیار گرم از ما استقبال . بعد از تعارفات مرسوم در مملکت ما که یه مقدار هم زیادی بود و همین باعث خبر دار شدن شصت حقیر شد ، مکالمه اینجانب و آن جانب آغاز شد ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;مدیر : خب من مطالب شما رو در هفته نامه ..... خواندم ، البته زیاد نمی نویسی اما هر وقت می نویسی خوبه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;من : خیلی متشکرم جناب ..... نظر لطفتونه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;مدیر : چند تا مطلبی که برای ما فرستادی رو بررسی کردیم ، ارزش چاپ رو داره ، می دونید که چاپ مطلب در هفته نامه سخت تر از روزنامه است &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;من&amp;nbsp; بله بله ، روزنامه نوشتن البته سخت تره چون باید روزانه مطلب ارسال بشه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;مدیر : در صفحه ای که ما داریم ، چون طنز سیاسیه هیچ وقت اسم چاپ نمیشه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;من : بله از سال ٨٢ دارم می خونم ، اطلاع دارم اما هیچوقت دلیلش رو نفهمیدم ( البته اگه دلیلی وجود داشته باشه )&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;مدیر : جناب ..... می دونید که برای ما فعلا با این هزینه ها پرداخت پول مقدور نیست &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;من : بله با خبرم از همکاران نویسنده که همیشه شرمنده ی بقال و صاحب خانه هستند ، درآمد من از جایی دیگست ، نویسندگی صرفا کار مورد علاقه منه تا عابر بانکم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;مدیر گفت : خیلی عالیه ، خب میدونید که مطالب شما توسط هیئت تحریریه ویرایش میشه .... و ممکنه گاهی وقتها عوض هم بشه ، میدونید که شرایط ما چه طوریه ....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;من : آخه مطلب که عوض شه که دیگه نوشته ی من نمی تونه باشه ، ویرایش با دوباره نویسی فرق داره &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;مدیر : خب شما جوان هستید باید از یه جا شروع کنید مثل بقیه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;من : میدونید چیه جناب مدیر ، کیومرث صابری و گل آقا دروازه بسیاری از طنز نویس ها بود ، توی دوره ای که طنز نویسی خیلی معنایی جز دلقک بازی نداشت ، چون به نوشته های آنها احترام میذاشت ، با عدم پرداخت پول به یک نویسنده مشکلی ندارم ، با مجهول الهویه بودنم هم همینطور اما اجازه نمیدم مطلب من دستکاری بشه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;مدیر : نوشته هاتون نشون نمیده که انقدر زود عصبانی بشید ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;من : ( حرفشو قطع کردم ) یه لطفی بکنید و دیگه از مطلب من خوشتون نیاد چون من نه خوب می نویسم و نه کلا بلدم بنویسم اما کلا دوست دارم تجربه اندوزی کنم مثل امروز ، موفق باشید .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kafshsabz.persianblog.ir/post/82</link>
      <author>قهوه چی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=216560&amp;postID=6870871</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-216560.post-6870871</guid>
      <pubDate>Tue, 17 May 2011 13:25:21 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
